روایتی از احمد راسخی لنگرودی، نویسنده و پژوهشگر فلسفه از لحظه‌ی وداع با رهبر شهید.

به گزارش راکنا، احمد راسخی لنگرودی چنین روایت می‌کند:

عصر روز شنبه رفتم مصلی، حوالی ساعت ۱۷، حدود ساعت ۲۱ هم برگشتم. به عبارتی چهار ساعت!

جمعیت موج می‌زد. لاتعد و لاتحصی! توگویی قیامت، فوق ظرفیت. از نیمه شب بی وقفه آدم بود که می‌آمد. هیچ نقطه ای کشش این خیل جمعیت را نداشت؛ از خطوط مترو گرفته تا خیابان‌های اطراف و فضای مصلی. مترو که دیگر نگو! در ایستگاه هفتم تیر دالان‌ها مملو از مسافر.

حرکت به آهستگی ممکن می‌شد؛ هر دو سه دقیقه‌ای یک متر! پله برقی جوابگوی آن جمعیت متراکم نبود. ناگزیر متوقفش کرده بودند.

با مرارت به داخل ایستگاه رسیدم. کنار سکو جایی برای خود پیدا کردم، هر قطار که از راه می‌رسید ظرفیت تکمیل بود. نه کسی پیاده می‌شد نه کسی سوار. چند تا قطار آمد و رفت تا من و یکی دو نفر از مسافران با فشار پریدیم داخل و حالا مگر درب بسته می‌شد؟! با چند بار کلنجار رفتن بالاخره بسته شد. قطار که از جا کنده شد خاطرجمع شدم.

قطار به ایستگاه مفتح که رسید، همه ریختیم بیرون. مگر می‌شد از دالان ایستگاه خارج شد؟ مثل ایستگاه اول جمعیت موج می‌زد؛ تماما فشرده و متراکم، ده پانزده دقیقه‌ای طول کشید تا رسیدم بالا. بیرون که آمدم محشری دیگر را شاهد بودم، آدم بود که ریخته در صحن خیابان؛ مبعوث شدگان را می‌مانستند؛ همه سیاه پوش و عده‌ای هم پرچم قرمز در دست با شعار انتقام انتقام. محشری بود. انگار صف در صف با شوق می‌رفتند به قیامت!

امکان ورود به محوطه مصلی نبود، مقابل ورودی‌های ضلع جنوبی و شرقیِ مصلی جمعیت فوق‌العاده فشرده بود، رفتن به زحمت و در مدت زمان طولانی ممکن می‌شد.

جمعیت ناگزیر راهی ضلع شمالی مصلی شد، یعنی خیابان قنبرزاده. من هم به دنبال جمعیت راه افتادم، رفتم و رفتم تا رسیدم به ورودی شمالی، در صف بازدید شدگان قرار گرفتم.

از ابتدای ورودی تا صحن حیاط، دویست سیصد متری راه بود، فقط موفق شدم از ارتفاع، صحن حیاط را نظاره گر باشم.

تابوت‌های قرار گرفته در جایگاه از دور دیده نمی‌شدند. فقط از مانیتور چیزهایی می‌دیدم. صحن حیاط را بانوان پر کرده بودند، در آن ساعت که من رسیده بودم خبری از جماعت مردان در داخل صحن حیاط نبود. با وسایل نصب شده آب خنک بر سرشان پاشیده می‌شد. از جایگاه صدای قرآن می‌آمد و نوحه‌ای آذری توسط مداحی و سرودی گروهی و آنگاه اذان به وقت مغرب.

درد کمر دیگر بی تابم کرده بود. دلم برای یک درازکش مختصر لک می‌زد، امان از پیری و اشعثی! ناگزیر رفتم گوشه‌ای نشستم، از زاویه‌ای چشم افکندم به انبوه جمعیت، از هر جایی آمده بودند. خانوادگی آمده بودند. از لهجه شأن پیدا بود.

کمرم که اندکی تسکین یافت، عزم برگشتن کردم. آمدم و آمدم تا به ایستگاه مترو رسیدم. مگر می‌شد با مترو برگشت؟! ممکن نبود. بس‌که جمعیت بی وقفه می‌آمد و می‌رفت. ناگزیر پیاده رفتم تا میدان هفت تیر، آنجا بود که به کاروان مترو پیوستم.

این بود خلاصه ای از گزارش من در این ضیق وقت. الباقی را باید دوربین‌ها روایت کنند، بیش از این دستم کوتاه و خرما بر نخیل!