احمد راسخی لنگرودی نویسنده و پژوهشگر فلسفه در خصوص دونالد ترامپ، می‌گوید: بی گمان در جهان معاصر نمی توان شریرتر و بی‌رحم‌تر، و در یک کلام ناآرامتر از این چهره جنجالی در میان حاکمان سیاسی کسی را سراغ گرفت. گزند و شرارت و ناآرامی از ذات چنین حاکم ماجراجویی فوران می‌کند.

به گزارش راکنا، احمد راسخی لنگرودی در این یادداشت که برای راکنا ارسال نموده، نوشته است:

امپریالیسم آمریکا شرارت و جنگ طلبی را در سال‌های اخیر با ظهور فردی چون دونالد ترامپ به تمامیت خود رسانده است. این ابرقدرت جهان آنچه که در طول دهه‌ها از عمر استکباری خود نهان می‌داشت با ظهور این چهره متفرعن و سرکش در این سال‌های اخیر عیان کرد.

بی گمان در جهان معاصر نمی توان شریرتر و بی‌رحم‌تر، و در یک کلام ناآرامتر از این چهره جنجالی در میان حاکمان سیاسی کسی را سراغ گرفت. گزند و شرارت و ناآرامی از ذات چنین حاکم ماجراجویی فوران می‌کند.

در دانش سیاسی هیچ ابتکاری ندارد جز تفرعن، درنده خویی، فریبکاری، دروغگویی، خودشیفتگی و خودبزرگ بینی. هر روزش به رنگی است؛ روزی را در لشکرکشی و تجاوز، روزی را در بهم ریختن نظم جهانی، و روزی را در ترور و خونریزی.

در مکتب شیطانی او، راهبر و رهرو، دولت‌مرد و شهروند، سال‌مند و کودک، نظامی و غیرنظامی فرقی نمی‌کند؛ اراده‌اش اقتضا کند همه را در یک دم به آتش می‌کشد. از آن سه پالهنگ زر و زن و جاه که نظامی گفته بود، به غایت گردن در چنبر هر سه دارد و تا بخواهی دل در گرو هر سه کرده است. تاکنون آنارشیستی در چهره حکمران سیاسی آنهم در دنیای مدرنیسم غرب دیده نشده است! نوبر دموکراسی غربی از نوع امپریالیستی‌اش! با هیچ تدبیری نمی‌توان مهارش کرد مگر آنکه بنیادش را بهم ریخت و از چنگش جهان را رهانید.

شک ندارم که برای خدمت به آزادی و دموکراسی، نخست باید او را منفجر کرد و او را با تمام قدرت از مرجعیت سیاسی ساقط نمود.

می‌توان گفت: هیولایی است سرد، دشمن فرهنگ و تمدن، مخالف اخلاق و انسانیت. امانش دهی می‌بلعد و رهایش کنی جهانی را به آتش می‌کشد. به تنهایی سپاهی است که همانند شیطان خبیث، قصد نفوذ در هر جایی را دارد. هیچ تنابنده‌ای از بدسیرتی او مصون و در امان نیست! بدون تردید اگر این لویاتان قرن پایان پذیرد، انسانیت آغاز می‌گردد. زیست جهان بدون وجود چنین دولت‌مرد غداری صد البته که بهتر از وجود آن است. اگر بناست دولت سیاسی به عنوان یک ضرورت اجتماعی چنین حکمرانی داشته باشد همان بهتر که قید دولت سیاسی را زد و فلسفه سیاسی آنارشیسم را برگزید!

باید برای بشر امروز کاری کرد. چراکه آدمی، شأن و مقام سیاسی دارد. در حوزه سیاست نباید بی‌تفاوت نشست و از گوشه‌ای صرفا نظاره‌گر ترک‌تازی‌های این لویاتان قدرت بود و روزگار خود را در گذر لحظه‌ها سپری کرد. اگر نقشی در این وظیفه ایفا نکنیم، پیوسته محاط در اراده بی مهار اوییم و اوست که بر ما فرمان می‌راند و ما را در جهت نادرست خود می‌کشاند.

وظیفه سازمان‌های صلح‌جوی جهانی و نهادهای دموکراتیک، باز کردن راهی است برای جامعه‌ای که در آن چنین حکمران معلوم‌الحالی نباشد، و یا دست‌کم در میان مرزهای بسیار تنگی محدود بماند و میزان فعالیت آن همیشه در حد ضرورت نگاه داشته شود.

آری، برای بشر امروز امیدی نیست مگر آنکه چنین نفس‌ِاماره‌ای را از سریر قدرت به زیر کشید تا اندام مجروح آزادی را التیام بخشید و جنبش‌های آزادیبخش جهان را در رسالت خطیر خود موفق گرداند. آزادی به چنگ نمی‌آید مگر آنکه این مستبد خونریز را به مهمیز کشید و غل و زنجیر بر دست و پایش بست. تنها با کاهش قدرت اوست که خدمت به جامعه بشری امکان پذیر می‌شود. مادام که او بر سریر قدرت است، باب هرگونه مذاکره و گفت‌وگو بسته است. او تنها زبان زور و قدرت را می‌شناسد. چنین دروغگو و رجزخوانی را چه به مذاکره و گفت‌وگو؟! او را اهلیتی است با مجادله و مشاجره، نه اهلیتی با گفت‌وگو و مذاکره! یکی با جدل و زیاده خواهی همراه است و دیگری را با منطق و استدلال جویی.

کسی شایسته گفت‌وگو و مذاکره است که چراغ پیروی از مبانی خرد و الگوی عقلانیت پیوسته در وی فروزان باشد. متفرعنی که بر مدار خودکامگی و زیاده خواهی مدام فرمان می‌راند و با خرد در سیاست از اساس بیگانه است چه نسبتی است با مذاکره! مذاکره سیاسی به مثابه یک امکان، در اختیار کسی قرار می‌گیرد تا ارزیابی مجددی از موقعیت خود به عمل آورد و اراده خود را معطوف تحقق صلح و ازادی گرداند، نه آنکه شعار او آشکارا این باشد: گفت‌وگو برای شعله‌ورتر کردن جنگ و دشمنی، و نه گفت‌وگو برای تحقق پایه‌های صلح و دوستی.