دکتر سارا شریعت روانشناس و پژوهشگر حوزه استراتژیک معتقد است که حملات اخیر آمریکا در حالی رخ داد که فضای رسانه‌ای و دیپلماتیک جهان همچنان از آتش‌بس، کاهش تنش و احتمال بازگشت به مسیر گفت‌وگو سخن می‌گفت. وقوع یک اقدام نظامی در میانه روایت‌های صلح، صرفاً یک رخداد سیاسی یا نظامی نبود؛ بلکه بار دیگر این واقعیت را یادآوری کرد که ماهیت جنگ‌های معاصر دستخوش تغییر شده است. در این الگوی جدید، مرز میان صلح و جنگ، تهدید و مذاکره، بازدارندگی و اقدام نظامی، بیش از هر زمان دیگری سیال، مبهم و پیش‌بینی‌ناپذیر شده است.

به گزارش راکنا، دکتر سارا شریعت در این یادداشت می‌نویسد:

در جنگ‌های کلاسیک، میدان نبرد بر روی زمین تعریف می‌شد؛ اما در جنگ‌های نوین، ذهن انسان نیز به بخشی از میدان عملیات تبدیل شده است. در ادبیات مطالعات امنیتی و علوم شناختی، این پدیده با عنوان جنگ شناختی (Cognitive Warfare) شناخته می‌شود؛ مفهومی که بر این ایده استوار است که علاوه بر توان نظامی، ادراک، قضاوت، تحلیل و فرآیند تصمیم‌گیری انسان نیز می‌تواند در معرض تأثیر و رقابت قرار گیرد.

امروزه قدرت تنها در تعداد موشک‌ها، جنگنده‌ها یا تجهیزات نظامی خلاصه نمی‌شود. بخشی از قدرت، در مدیریت روایت، زمان‌بندی پیام‌ها، تولید ابهام و شکل‌دهی به ادراک مخاطبان نهفته است. بازیگران سیاسی و امنیتی، به‌طور هم‌زمان در بسترهای مختلفی از جمله تروث سوشال (Truth Social)، شبکه‌های اجتماعی، نشست‌های خبری، مصاحبه‌های رسانه‌ای، بیانیه‌های رسمی و تصمیم‌های حقوقی یا قطعنامه‌ای سخن می‌گویند؛ پیام‌هایی که گاه چندلایه، متناقض و دارای مخاطبان متفاوت هستند.

در چنین فضایی، تشخیص اینکه یک پیام، تهدیدی واقعی است یا بخشی از یک راهبرد بازدارنده، بلوفی سیاسی است یا مقدمه یک اقدام عملیاتی، طنزی هدفمند است یا صرفاً گزافه‌گویی رسانه‌ای، به کاری پیچیده تبدیل می‌شود. تغییر سریع مواضع، چندمعنایی بودن سخنان، جابه‌جایی مداوم میان ادبیات رسانه‌ای و تصمیم‌های عملیاتی و انتشار پیام‌های متناقض، ذهن تحلیلگران، رسانه‌ها، تصمیم‌گیران و افکار عمومی را درگیر فرآیندی مستمر از تفسیر، بازتفسیر و رمزگشایی می‌کند.

از منظر روان‌شناسی شناختی، این وضعیت با دو مؤلفه اساسی یعنی ابهام (Ambiguity) و پیش‌بینی‌ناپذیری (Unpredictability) توصیف می‌شود؛ دو ویژگی بنیادین محیط VUCA (Volatility, Uncertainty, Complexity, Ambiguity) که با نوسان، عدم قطعیت، پیچیدگی و ابهام شناخته می‌شود.
مغز انسان به‌صورت طبیعی برای یافتن الگو، پیش‌بینی آینده و ایجاد احساس کنترل تلاش می‌کند. اما زمانی که قواعد بازی پیوسته تغییر می‌کنند، روایت‌ها دائماً بازنویسی می‌شوند و مرز میان تهدید، مذاکره، نمایش قدرت و اقدام واقعی مبهم می‌شود، ذهن با پدیده اضافه‌بار شناختی (Cognitive Overload) مواجه می‌شود؛ وضعیتی که در آن، حجم اطلاعات و پیچیدگی مسئله از ظرفیت طبیعی پردازش مغز فراتر می‌رود.

یکی از نخستین پیامدهای این وضعیت، شکل‌گیری مهِ مغزی (Brain Fog) است؛ حالتی که با کاهش تمرکز، افت کیفیت تحلیل، کندی پردازش اطلاعات و دشواری در تشخیص الگوهای معتبر همراه است. تداوم این شرایط می‌تواند به فرسودگی شناختی (Cognitive Fatigue) و سپس خستگی تحلیل (Analysis Fatigue) منجر شود؛ وضعیتی که ذهن، بخش قابل‌توجهی از منابع خود را نه برای فهم واقعیت، بلکه برای تشخیص ماهیت پیام‌ها مصرف می‌کند.

در ادامه، پدیده مهم دیگری نیز رخ می‌دهد که در روان‌شناسی با عنوان خستگی تصمیم‌گیری (Decision Fatigue) شناخته می‌شود. هر تصمیم، بخشی از منابع شناختی مغز را مصرف می‌کند. هنگامی که تحلیلگران، مدیران، فرماندهان، سیاست‌گذاران و حتی افکار عمومی، ناچار باشند در فاصله‌ای کوتاه بارها سناریوهای خود را بازنگری کنند، میان تهدید و بلوف تمایز بگذارند، پیام‌های متناقض را تفسیر کنند و خود را برای ده‌ها احتمال متفاوت آماده نگه دارند، به‌تدریج انرژی شناختی کاهش یافته و کیفیت تصمیم‌گیری نیز افت می‌کند.

از منظر روان‌شناسی استراتژیک (Strategic Psychology)، این فرسایش شناختی لزوماً یک پیامد تصادفی نیست. در چارچوب نظریه‌های جنگ شناختی (Cognitive Warfare)، عملیات اطلاعاتی (Information Operations) و عملیات روان‌شناختی (Psychological Operations – PSYOP)، این فرض مطرح می‌شود که افزایش هزینه ذهنی تحلیل، ایجاد ابهام، پیچیده‌تر کردن محیط تصمیم‌گیری و اختلال در چرخه «مشاهده، جهت‌یابی، تصمیم و اقدام» یا چرخه OODA (OODA Loop Disruption)، می‌تواند بخشی از راهبردهای رقابت در منازعات نوین باشد. در چنین رویکردی، هدف الزاماً اقناع مخاطب یا تغییر فوری رفتار او نیست؛ بلکه افزایش بار شناختی و فرسایش تدریجی توان تحلیل و تصمیم‌گیری نیز می‌تواند به‌عنوان یک پیامد راهبردی مورد توجه قرار گیرد.
به همین دلیل، شاید بتوان گفت یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های جنگ‌های امروز با جنگ‌های کلاسیک، در تغییر هدف میدان نبرد است.

اگر در گذشته تمرکز اصلی بر تصرف زمین، تخریب زیرساخت‌ها و کاهش توان رزمی بود، امروز ذهن انسان، ادراک عمومی و ظرفیت تحلیل نیز به بخشی از میدان رقابت تبدیل شده‌اند.

از این منظر، کشنده‌ترین سلاح جنگ‌های نوین، الزاماً موشک یا پهپاد نیست؛ بلکه گاه ابهامِ مدیریت‌شده، پیام‌های متناقض، غافلگیری‌های مکرر، پیچیده‌سازی مسئله و تغییر مستمر روایت‌ها هستند؛ ابزارهایی که می‌توانند پیش از هر اقدام میدانی، ذهن را درگیر، انرژی شناختی را مستهلک و فرآیند تصمیم‌گیری را فرسوده کنند.

بر همین اساس، ارتقای تاب‌آوری شناختی (Cognitive Resilience)، توسعه تفکر انتقادی، افزایش سواد رسانه‌ای، مدیریت مصرف اخبار و آشنایی با سازوکارهای عملیات روانی، دیگر صرفاً توصیه‌هایی در حوزه سلامت روان نیستند؛ بلکه بخشی از الزامات امنیت شناختی و آمادگی جوامع برای مواجهه با پیچیدگی‌های جنگ‌های نوین محسوب می‌شوند.

 

جمع‌بندی

جنگ‌های آینده، بیش از آنکه بر سر تصرف جغرافیا باشند، بر سر تسلط بر ادراک خواهند بود. جامعه‌ای که بتواند در میان انبوه اطلاعات، آرامش ذهنی خود را حفظ کند، میان واقعیت و عملیات روانی تمایز بگذارد و در برابر ابهام، دچار فرسودگی شناختی نشود، از سرمایه‌ای برخوردار است که هیچ سامانه نظامی قادر به جایگزینی آن نیست.

در عصر جنگ‌های شناختی، پیروزی از آنِ کسی نیست که اطلاعات بیشتری دارد؛ از آنِ کسی است که ذهنی آرام‌تر، تحلیلی عمیق‌تر و تاب‌آوری شناختی (Cognitive Resilience) بیشتری دارد.